خرید بک لینک
بهم گفت یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی...؟؟گفتم آره بپرس...پرسید عشق سابقت رو فراموش کردی؟؟؟جواب دادم آره خیلی وقته اصلا از ذهنم انداختمش بیرون..از کنار یه مغازه رد شدیم اسم مغازه دقیقا اسم عشق سابقم بود یه لحظه چشام پر اشک شدپرسید چی شده؟؟گفتم هیچی چیز خاصی نیست...تو کافه نشسته بودیم صدای آهنگ کافه چی به گوشم خوردهمون آهنگی که خیلی دوست داشت!اشک تو چشمام جمع شدپرسید چیزی شده؟؟؟گفتم نه چیز خاصی نیست...دستمو گرفت و یه بوسه آروم به دستم زدهمون کاری که اون همیشه انجام میداداشک تو چشمام جمع شدپرسید چیزی شده...گفتم نه چیز خاصی نیست...یه روز نشست جلوم و بغض کردگفتم چیزی شده..گفتش به قول تو چیز خاصی نیستاما تمام اون چیزایی که این مدت به قول خودت خاص نبود رو فهمیدم و جیگر منو سوزوندیازم خداحافظی کردپرسیدم چرا میری؟؟؟گفت میرم چون دوست ندارم یه روزی اسم مغازه هم اسم تو باشه یا یه آهنگ گوش میدم یا دستمو کسی میبوسه یاد تو بیفتم و اشک تو چشمام جمع شه و بگم چیز خاصی نیست..از من که گذشت...ولی تو رو به جان همون کسی که میگی  واست فراموش شده تا زمانی که از یادت.... نرفته کسی رو وابسته خودت نکن...اون بی معرفت و بی وجدان بود...تو بیا و مرد باش...تو بیا و وجدان داشته باش...cute._.girl.81

برچسب: نویسنده: بردیا حسینی‌پور تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 19:15

صفحه بندی